مرتضى راوندى
436
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اگر داد و بيداد ، داور شوند * بود داد ترياق و بيداد سَم به مردى و نيروى بازو مناز * كه نازش به علم است و فضل و كرم اگر تُهمتَم كرد نادان چه باك * از آن پس كه كور است و گنگ و اصم ارزش علم و مقام عقل و استدلال از مذهب خصم خويش بر رس * تا حق بشناسى از مزوّر حجت نبود تو را كه گويى * من مومنم و جهود كافر گويى كه صنوبرم و ليكن * زى خصم تو خارى او صنوبر هشدار مدار خار كس را * مرغان همه را خبير بشمر غره چه شدى به خنجر خويش * مرخصم تو را ده است خنجر با خصم مگوى آنچه بر تو * معلوم نباشد و مقرر * گر خداوند قضا كرد كُنَه بر سر تو * پس گناه تو به قول خداوند تراست خرد از هر خللى بست و زهر غم فَرَج است * خرد از بيم امان است و زهر درد شفاست بيخرد گرچه رها باشد در بند بود * باخرد گرچه بود بسته چنان دانكه رهاست حكمت آموز و كمآزار و نكو گوى و بدانك * روز حشر اينهمه را قيمت و بازار و بهاست هركسى را زير اين چادر درون * خاطرجويانه راهى ديگر است اينت گويد كردگار ما همه * چرخ و خاك و باد و آب و آذر است وانت گويد كردگار نيك و بد * ايزد دادار و ديو ابتر است نيست چيزى هيچ از اين گنبد برون * هرچه هست اينستكه يكسر ايدراست كار يزدان صلح و نيكوئى و خير * كار ديوان جنگ و زشتى و شر است * گرگ است نيست مردم آنكس كه دادگر نيست * برتر ز داد ، از ايزد اندر جهان اثر نيست بهتر ز بار حكمت بَر شاخِ نفس بَر نيست * خوشتر ز نفسِ دانا زى عاقلان شكر نيست بگريز از آنكه فخرش جز اسب و سيم و زر نيست * ورچه سرا ندارد آن دان كه جز بقر نيست بعضى گويند ناصر خسرو به روز حشر معتقد نبود و اين قطعه را از او مىدانند : مردكى را به دشت گرگ دريد * زو بخوردند كركس و زاغان اين يكى ريد بر سَرِ كهسار * وان ديگر ريد بر سر چاهان اينچنين كس به حشر زنده شود * تيز بر ريش مردك نادان